محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6083

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بكشيم . » اما اين را نپذيرفت و گفت : « اين كار را چاره نيست كه آن مرد - مقصودش معتز بود - به دست آنهاست . » از على بن يحيى منجم آورده‌اند كه گفته بود : « چند روز پيش از كشته شدن متوكل براى وى يكى از كتب مغيبات [ 1 ] را مىخواندم ، به جايى از كتاب رسيدم كه خليفهء دهم در مجلس خويش كشته مىشود ، و از خواند آن باز ماندم و قطع كردم . به من گفت : « چه شد كه بازماندى . » گفتم : « خير است . » گفت : « به خدا به ناچار بايد بخوانى » كه آن را خواندم و از كلمهء « خليفگان » بگشتم ، متوكل گفت : « كاش مىدانستم اين تيره روز مقتول كيست ؟ » از سلمة بن سعيد نصرانى آورده‌اند كه متوكل چند روز پيش از كشته شدنش اشوط پسر حمزهء ارمنى را بديد و از ديدن وى آزرده شد و بگفت تا او را برون كنند . به دو گفتند : « اى امير مؤمنان مگر نبود كه خدمت كردن وى را خوش داشتى ؟ » گفت : « چرا ، اما چند شب پيش بخواب ديدم كه گويى بر او سوار بودم ، به من نگريست و سرش همانند سر استر شده بود ، به من گفت : تا كى آزارمان مىكنى ، از مدت تو باقى پانزده سال مانده بجز چند روز . » گويد : ايام به شمار ايام خلافت وى بود . از ابن ربعى آورده‌اند كه گفته بود : به خواب ديدم كه گويى مردى بر چرخى از در رستن درآمد رويش به صحرا بود و پشتش به شهر و شعرى مىخواند به اين مضمون : ( 230 « اى ديده واى تو ، اشك بريز

--> [ 1 ] كلمهء متن : ملاحم .